ه‍.ش. ۱۳۸۹ اردیبهشت ۷, سه‌شنبه

ه‍.ش. ۱۳۸۹ اردیبهشت ۱, چهارشنبه

Colour

These r hawks. Where r doves!?
P. S.: Warsaw Pact

ه‍.ش. ۱۳۸۹ فروردین ۳۱, سه‌شنبه

ه‍.ش. ۱۳۸۹ فروردین ۲۶, پنجشنبه

عادي بودن، معياري نسبي ست براي انعكاس آن چه طبيعي به نظر مي رسد!

طبيعتي كه هنرمند بيان مي كند نمي تواند همان طبيعتي باشد كه "درواقع به نظر مي رسد"، زيرا در روند آفرينش هنري، اين طبيعت دو بار تغيير شكل داده است- يك بار توسط جامعه و يك بار ديگر توسط هنرمند. ميشل فوكو در كتاب "واژه ها و چيزها"، به درستي مي گفت "ما، فقط، آن چيزي را مي دانيم كه ساختار فكري يك عصر، اجازه ي فكر كردنش را به ما مي دهد."

ژان دو وينيو- جامعه شناسي هنر- مهدي سحابي

ه‍.ش. ۱۳۸۹ فروردین ۲۴, سه‌شنبه

چه خوب...

اگه فقــط- مثل يه واژه خانومِ خوبُ حرف گوش كن- بياد اولِ 10368000 ثـانيــه ي ديـگه از همـين لـحظه! بشينه، همه چي يه رنگ ديگه مي شه؛ نه؟ ;)

ه‍.ش. ۱۳۸۹ فروردین ۲۱, شنبه

عصباني نمي شوم...

عصباني شوم!؟ باور كن حتا ناراحت هم نمي شوم وقتي جواب سلامم را به زور مي دهي؛ وقتي لب خندهايم را به بن بست تنگ و تاريك اخم هايت مي كشاني تا از شرشان خلاص شوي؛ انگار نمي داني راه آسمان باز است! وقتي نامه هايم تايپ نشده مي مانند و مي مانند و مي مانند روي ميزت؛ وقتي تلفن هايم را وصل نمي كني؛ يا وقتي شماره هايي را كه مي خواهم، نمي گيري. اصلن و اصلن ناراحت نمي شوم وقتي به كوله ي پر از كتابم مي خندي؛ و كاغذهاي روي ميزم را- بي آن كه بدانم- جا به جا مي كني! كه ناخن هاي بلند و لاك زده ام برايت مسخره و خنده دارند؛ و با دوستانت مي نشيني و اداي مرا درمي آوري. وقتي به همه ي عالم و آدم اعلام مي كني يك الف بچه بيش تر نيستم؛ و برايم لقمه هايي بزرگ تر از دهانم، گرفته اند! باور كن كوچك ترين اهميتي برايم ندارد وقتي مي فهمم برگه ي مرخصي دو ساعته ام، به طرز عجيبي ناپديد شده؛ و مرا محكوم مي كني به بي توجهي و قانون شكني. مي آيي، در اتاق ام مي ايستي، و از كسري حقوقم كه صحبت مي كني، با خود مي گويم: "خب، بگذار بگويد؛ او كه نمي داند آمده ام كار كنم تا بياموزم؛ و مي آموزم هر آن چرا كه پيش از اين در دانش گاه نياموخته ام. آماده ام تا فرمول هاي گنده و تئوري هاي مضحك شان را از لا به لاي كتاب هاي درسي، بيرون بكشم؛ و عملن شنا در درياي پروژه هاي رنگ رنگي را تمرين كنم كه تا پيش از اين چيزي جز اسم شان نمي دانستم." تو نمي داني چه لذتي دارد دريافت حقوق ماهيانه اي كه به ازاي يادگيري ات باشد، نه كارِ صرفي كه انجام داده اي. باور كن نمي داني؛ و همين ندانستن تو، ابتداي همه چيز است براي من تا ناراحت نشوم؛ و جدي ات نگيرم، حتا وقتي مادرم را- بي خودي- يك ساعت تمام، پشت در بسته ي اتاق ام نگه مي داري؛ و از نگاه مهربان اش هم خجالت نمي كشي! ديدي؟ او خوب مي داند چه گونه وقت هاي خالي اش را پر كند؛ به همه- حتا تو- مهر بورزد؛ به گوشي ام زنگ نزند؛ و حاكميتت را در قلمرو خودت ارج نهد. باور كن براي من- و براي خيلي هاي ديگر- اصلن اين چيزها مهم نيست...
اما... اما هيچ كدام از اين ها دليل نمي شود كه بگذارم به خاطر--- با من، از جاي گاه انساني ات، آن قدر پايين بيايي كه حاضر شوي تلاش هاي آن چهار نفر ديگر هم، بي نتيجه بماند؛ كه آن دستورالعمل لعنتي وزارتي را، به موقع به دستم نرساني؛ پروژه اي ر، كه نتيجه زحمت و عرق ريختن هاي يك تيم جوان و كوشاست، دچار اختلال كني؛ و با نگاه هاي دزدكي ات از پشت عينك، به دويدن ها و نرسيدن هايم بخندي، دوست منشي من. من تو را اين همه كوچك نمي توانم ببينم. بايد بزرگ شوي...
با اين حال، تعجب نكن وقتي مي گويم مخاطب انتقادها و اعتراض هاي امروزم، تو- به عنوان يك شخص- نبودي، بل كه سيستم بود؛ سيستمي كه به دورويي و بي اعتمادي حاكم در فضاي موجود دامن مي زند؛ و بارها بارها ثابت كرده قدرت كنترل اوضاع و حفظ روحيه تيمي افرادش را ندارد. من امروز- بي آن كه عصباني شوم- چنين سيستمي را زير سئوال بردم، نه تو را كه قرباني(بازي چه)اي بيش نيستي؛ و براي حفظ آن چه نداري(!)، از هيچ تلاشي فروگذار نمي كني... از چه متعجب شده اي؛ و براي چه ناراحتي!؟ بمان؛ من هم مي مانم. رفتن، چيزي را عوض نمي كند. بمان؛ و شيطنت هاي آزاردهنده ات را داشته باش تا من بزرگ شوم؛ و شكيبايي و خويشتن داري را- با تو و در مقابل تو- تمرين كنم. اما خودت چه؟ تا كجا مي خواهي بازي چه ي اين ارباب(هاي) پوشالي ات باشي؛ و ابزار رشد هم چون مني!؟ كاش ندانستن هايت تمام شوند، دوست من؛ و بزرگ شوي، بزرگ.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ فروردین ۱۷, سه‌شنبه

مخلوقِ يك مترجم!

- ناتورِ دشت رو خوندي، عزيزم؟
- اوهوم...
- خب، نظرت چيه؟ چه طوره؟
- خييييلي خوبه. با هولدن كه آشنا مي شي، تازه مي فهمي اون قدرا هم بد نيستي.
- آها! مي گم بد نيست يه نگاهي هم به ناطور دشت بندازيا...
- آره!؟
- آررره، خب...
- چشم!
- بي بلا. :)

ه‍.ش. ۱۳۸۹ فروردین ۱۵, یکشنبه

تولدش مبارك

آقاي درويش پدر! اولين باري كه اين تركيب در ذهنم شكل گرفت، ايشان را پدرِ بزرگ (با سكون گاف) مردِ فعلن كوچكي مي دانستم كه باغ انار چشم هاي روح اش روزنه اي بود به سوي فردايي به تر با جواناني كوشاتر، جسورتر، شجاع تر، آماده تغییر و هنجارشکنی، بی باک در هنگام پرسش گری و مسئولیت پذیرتر (اين ها دقيقن صفات هستن كه خودشون، قبلن، به كار بردند.). من، ميهمان واحد آقاي درويش پسر- سرو وب لاگستان- بودم كه به "دل نوشته ها" راه يافتم؛ و چيزي نگذشت تا فهميدم- با تمام وجودم حس كردم- "دل نوشته ها" فقط يك عنوان صوري نيست؛ كه خودش است در معناي واقعي خودش؛ كه از دل بر مي آيد و لاجرم بر دل مي نشيند. بي درنگ هم راه شدم، بي آن كه بدانم چه گونه! و در مقابل خود، انسان بزرگي را ديدم كه ذاتن پدر بود؛ نه پدر يگانه فرزند دوست داشتني اش، كه پدر دل سوز تمام فرزندان ايران زمين، كه پدر طبيعت اش و دارايي هايش؛ پدر وطن... كه همان آقاي درويش "پدر"! پذيرا،‌مهربان، متعهد و...
بكر بود و عجيب، جايي كه نه فقط از نوشته هايش آموختم، كه غرق سبزانديشي و طراوت ره گذران ژرف انديشي شدم كه اغلب مي آمدند، مي خواندند، مي نوشتند و مي رفتند تا فردا كه دوباره بيايند، بخوانند، بنويسند و... تا ديگر، چون من- بي آن كه بدانند- ره گذر نباشند!
بكر و عجيب است، وب لاگ ستان "درويش"ها با تمام شلوغي اش؛ و خاصيتش است بازآمدن، از نو ديدن و انديشيدن، "خود" شدن، آشتي كردن، و با صلح پيش رفتن.
واحدي ديگر از اين مچموعه ي سبز، كه اين روزها ششمين بهار زندگي اش را در آغوش كشيده و به قول سروي دارد قد مي كشد- راه روي خرد "درويش"گونه اي را دربرمي گيرد كه نام اش زينت بخش سردر آن است: مهار بيابان زايي- و نه بيابان زدايي؛ نگاهي نو و راه كاري نو به پديده ي طبيعي بيابان. از اين بخش محال ست گذري انديش مند به درون، بي توجه به نگاه دقيق مستتر در نام اش. از درون چيزي نمي گويم چرا كه آن جا را آن قَدَر نديده ام و نمي شناسم كه "اروند نوشته ها" و "دل نوشته ها" را، اما با نگاه ناب اش آشنام. نه از جنس نوميدي ست، نه از جنس خشم؛ كه تارهايي دارد از تعهدي آگاهانه و دل سوزي هايي هوش مندانه؛ و پودهايي از جنس تلاش، اميد وصداقت.
و من، نه فقط امروز كه هرگز، براي چندصدساله شدن و باستاني شدن اين مكان مقدس- هرچند مجازي- دعا نمي كنم (!) كه "ايمان" دارم به مانا بودنش؛ چرا كه اين نهال ريشه در عشق دارد و اشتياق؛ و نه تنها در فضاي گسترده ي اين عالم مجازي كه در وسعت بي انتهاي ذهن مخاطبانش مهرورزانه ريشه دوانيده و پيش رفته. چنين نهالي، بي شك، استوار خواهد ماند و پا برجا؛ و در فيض آسمان. آمين.
پ. ن.: از بعدازظهر تا حالا، يه چيزي مدام داره بِهِم مي گه- شايد به خاطر دوستاني كه تا حالا به هم سايه ي مجازي من سرنزدن و ايشون رو خيلي نمي شناسن- اين نوشته رو اين جا ثبت كنم. درست بودن يا نبودن اين كار رو واقعن نمي دونم، اما چون ضرورتش رو احساس كردم... انگار گاهي "ضرورت داشتن" با "صحيح بودن"، هم عرض نيست و تو ناگزيري به انتخاب! پس برداشت آزاد است.
بعدنوشت: در مسابقات بین‌المللی وبلاگ‌های برتر جهان که امسال ششمین دوره‌ی آن توسط سرویس جهانی دویچه وله – صدای آلمان – و همکاری بسیاری از رسانه‌های مشهور و معتبر جهان برگزار می‌شود، در مجموع ۸۳۰۰ وبلاگ در رقابت پذیرفته شدند که در نهایت، از جمع آنها، ۱۸۷ وبلاگ توانستند به مرحله‌ی نهایی مسابقه که از ۲۴ اسفند سال گذشته (۱۵ مارس) شروع شده، برسند.
در حوزه محیط زیست هم، وبلاگ مهار بیابان زایی یکی از ۱۱ وبلاگ برگزیده این بخش است که به همراه ۱۰ وبلاگ دیگر از ۱۰ کشور جهان تا ۱۴ آوریل (۲۵ فروردین ماه جاری) فرصت دارد تا در نظرسنجی جهانی و مردمی این مسابقه بخت خویش را بیازماید.
برای شرکت در این مسابقه و رأی دادن به وبلاگ محبوب خود، باید نخست به این صفحه رفته و سپس بخش مسابقه محیط زیستی (تغییر اقلیم) را پیدا کرده و بر روی وبلاگ مهار بیابان‌زایی کلیک کنید تا احضار شود و سپس بر روی این علامت کلیک کنید و در انتهای صفحه نام خود و کد مربوطه را درج نمایید تا یک رأی به حساب محیط زیست و ایران وارد گردد. [برگرفته از http://biaban.darvish.info/]

؟

تا جهان مجروح را در آغوش بگيري، بايد كه دوست بداري...

ه‍.ش. ۱۳۸۹ فروردین ۱۲, پنجشنبه

پويا كوچولوي بهاره اينا

چند روز قبل از شروع بهارِ هشتادونه، يه شازده كوچولوي ناز و خيييلي دوست داشتني، هزار و يك سالِ شهريار مندني پور رو به من و مسعود هديه داد و گفت: "چون قشنگه، دوست دارم شما هم بخونينش.". كتاب، داستان دوازده تا خواهر و برادره آسمونيه كه به زمين مي يان؛ به زميني ها كمك مي كنن و... بعد از خوندن اين كتاب، تازه فهميدم اين شازده ي ما كوچولو كه نيست هيچ، خيلي هم بزرگه! درست مثل شَازده كوچولوي آنتوان دوسنت اگزوپري...
بخش هايي از اين كتاب رو كه مسعود- طبق عادت ديرينه اش- موقع خوندن علامت زده، اين جا مي نويسم:

... حالا شايد يكي بگويد: "مردمان آن زمان ها لابد خيلي تنها بوده اند كه خيلي به آسمان نگاه مي كرده اند."، ولي حتمن يكي ديگر به او جواب مي دهد: "حالا هم از خيلي ها مي شنويم كه تنها هستند، ولي به آسمان نگاه نمي كنند."؛ و همين يكي ديگر، شايد ادامه دهد كه: "اصلن كي گفته كه تنهايي بد است؟ ما عادت كرده ايم كه وقتي تنها هستيم، غم گين بشويم؛ يا وقتي غم گين هستيم، تنها بشويم؛ اما اگر موقعي كه شاد هستيم، تنها بشويم؛ يا موقعي كه تنها هستيم، خوش حال بشويم، مي بينيم كه تنهايي هميشه هم بد نيست؛ چون در تنهايي به دوروبرمان كه توجه مي كنيم، چيزهايي مي بينيم كه هيچ وقت نمي خواسته اند ما را تنها بگذارند يا تنها بمانند...

... پس برادر بزرگ تر گفت:
- من هر چي نگاه مي كنم، مي بينم باران چه قدر خيلي موجود خيلي عجيبي هست.
خواهر كوچك تر گفت:
- من هر چي نگاه مي كنم، نمي بينم يك قطره ي باران كه دارد مي افتد يك جايي، تلاش بكند نيفتد آن جا.
برادر كوچك تر گفت:
- كه تلاش بكند بيفتد يك جاي به تر.
خواهر بزرگ تر گفت:
- من نمي بينم يكي شان از جايي كه افتاده، شكايت بكند.
- يا يكي شان به جايي كه افتاده، منت بگذارد.
- پس باران موجود عجيبي كه هست، بخشنده هم هست.

... و طوري آن كلمه را صدا مي زد، مثل وقت هايي كه خودمان وقتي تنها هستيم و دل مان تنگ شده، اسم كسي را صدا مي زنيم؛ و البته اسم كسي را كه دوستش داريم، صدا مي زنيم. كه يك طوري اسمش را بلند صدا مي زنيم، انگار مي شود صدايمان را بشنود و لااقل بفهمد كه چه قدر خيلي دوستش داريم؛ كه بعد وقتي فهميد خيلي دوستش داريم، خوش حال بشود...

... بعد در خيال شان بتوانند آن بال هاي ستاره اي را ببينند. بال هايي كه زماني در آسمان بودند؛ آدم ها آن ها را مي ديدند و از زيبايي شان لذت مي بردند؛ اما به زمين آمدند و براي آدم ها شدند طلا؛ و براي آدم ها شدند مادر؛ و براي آدم ها شدند شعر؛ و براي آدم ها شدند باور عشق...


پ. ن.:
ازم پرسيد: "چه كتابي رو بيش تر دوست داري هديه بدي؟"
گفتم: "در ستايش شرمِ حسن قاضي مرادي رو."
بعد گفت: "و كدوم كتاب رو هديه بگيري؟"
بازم گفتم: "در ستايش شرمِ حسن قاضي مرادي رو."
با تعجب پرسيد: "چرا!؟"
يه كم فكر كردم و گفتم: "شايد چون ما ايروني ها، به هم چين نگاهي خيلي احتياج داريم."
گفت: "مي شه منم بخونمش؟"
صداي مامان توي اتاق پيچيد كه مي گفت: "تا تو بزرگ شي، تجديد چاپ مي شه؛ يعني ايشالا كه بشه."؛ يادم اومد آخريش رو، دو سه ماه پيش دادم به تارا...

ه‍.ش. ۱۳۸۸ اسفند ۲۳, یکشنبه

واقعي هاي دنياي مجازي

فكر مي كردم مجازي اند. دوست شان داشتم؛ و دلم برايشان تنگ مي شد؛ حتا يك بار هم از اين كه نگران شان كردم، از دست خودم عصباني شدم؛ با اين حال نمي دانستم حقيقي اند. دوستانم را مي گويم؛ همان ها كه مهرباني شان از جنس ديگري ست؛ و همدلي و همراهي شان كاملن محسوس.
خوب است كه بلخره توانستم- با كمك خودشان- آن ها را پيدا كنم. در واقع، آن ها بودند؛ و من نمي دانستم. كشف آن ها، شيرين ترين تجربه ي من در روزهاي پاياني 88 است. آن ها ديگر واقعي اند؛‌ واقعي واقعي؛ و من با تمام وجود احساس شان مي كنم؛ و بيش تر و بيش تر دوست شان دارم. وجودشان باعث شد تا با خودم فكر كنم چه موهبت هاي ديگري در زندگي من وجود دارند كه من هنوز متوجه واقعي بودن شان نشده ام! كار روي اين مكاشفه به ليست اهدافم در سال 89 اضافه شد. مي روم يادداشتش كنم...

ه‍.ش. ۱۳۸۸ اسفند ۱۷, دوشنبه

يك- چهار- نه

غبار روزمرگی ها را
که از شیشه ی دلت بزدایی،
خواهی دانست
نه نگاه تو خاکستری بوده،
نه همه ی او سیاه!
ابری خواهی شد و
مه آلود؛
اما
باران چشم هایت،
تیرگی ها را خواهد شست؛
و هفت رنگ آرامش
در وجودت
طاق خواهد بست.
غبار روزمرگی هایت را بزدا...

بعدنوشت: لطفن به راز- وب سایت آقای پویان شیوا و همسرشون- سر بزنید و در معرفی کتاب های دوست داشتنی سال 88 مشارکت کنید. مرسی. من هم سعی می کنم به موقع خودمو برسونم.امیدوارم طرح جالب و چند ساله شون مورد استقبال همه ی دوستان، خصوصن اهور، خوشه چین و خواب زمستانی- با توجه به سابقه شون در اختصاص چند پست به معرفی کتاب- قرار بگیره. :)http://www.pouyan.ws/

ه‍.ش. ۱۳۸۸ اسفند ۱۴, جمعه

بدون عنوان!

 

چهره‌ی تو در خاطرم گاهی مخدوش می‌شود؛ و مرا به جای دیگری می‌برد که نباید!

ه‍.ش. ۱۳۸۸ اسفند ۱۲, چهارشنبه

دوستي

آلبوم عكس هايم را كه نگاه مي كنم مي بينم سال هاست چيزي در من و با من، هميشه- بيشتر اوقات- بوده؛ و هر بار اندكي تغيير و تنوع را چاشني چهره ي من كرده است.
ماجرا از روزهاي پاياني دوره ي راهنمايي شروع شد. در يك بعدازظهر زمستاني، يك عينك قرمز كاچويي به وسايل شخصي ام پيوست و در مدت زمان كوتاهي تبديل شد به بهترين و دوست داشتني ترين هم راه من در مهم ترين و قشنگ ترين لحظه هاي زندگي. دوست خوبي كه در سرنوشت سازترين اوقات، نقش سرنوشت ساز خود را، بي هيچ چشم داشتي، به نحو احسن انجام داد. اكنون كه به گذشته نگاه مي كنم مي بينم بي او چه قدر صحنه ها كدر بودند و بي دقتي ها بسيار! حالا سال ها مي گذرد از داستان آشنايي من و آن عينك قرمز كوچك. در اين همه مدت، دوستي با 16 عينك ديگر را نيز تجربه كرده ام. همگي آن ها مهربان بوده اند و همراه، جز آن عينك گريف ظريفي كه در روز امتحان معادلات ديفرانسيل مرا تنها گذاشت؛ و در تنهايي خود براي هميشه گم شد.
بله،‌ عينك- اين دوست صبور روزهاي كودكي تا حالا- ديگر بخشي از من شده، آن قدر كه وجودش را احساس نمي كنم- فقط يك عينكي حرفه اي مي داند چه مي گويم!- و نبودش را لحظه اي تاب نمي آورم. بعدازظهر فردا، زمان پايان اين رابطه عاطفي چند ساله است؛ و روز سپردن اين دوستي صادقانه به دفتر خاطرات.


پ. ن. تازه: همين الان يادآوري كردن كه فردا نيست؛ پنج شنبه ي آينده ست! (دي: هشت، نه تا...)

ه‍.ش. ۱۳۸۸ اسفند ۶, پنجشنبه

هويتِ مستقل

در An Introduction To Sociolingustics بود كه خواندم مي شود راجع به زبان هاي مرده حرف زد. به اعتقاد Wardhaugh- نويسنده ي كتاب- اين زبان ها نمرده اند؛ فقط ديگر گوينده اي ندارند. او زبان را مستقل از گوينده هايش ارزيابي مي كند و به آن ماهيتي جداگانه مي بخشد.
از بعد تخصصي داستان كه بگذريم، مي خواهم بگويم خوب كه نگاه مي كنم مي بينم خيلي چيزها- اصلن همه ي چيزها- اين گونه اند. يعني همين كه به وجود آمده اند و هست شده اند- هرچند در يك دامنه ي زماني مشخص- ديگر نمي توانند به نيستي مطلق- همان كه قبل از بودن، دچارش بودند- مبتلا شوند. كم رنگ و پررنگ مي شوند؛ گاهي هم حتا بي رنگ، اما نيست هرگز. خيلي چيزهايي كه اين بار مي گويم يعني خيلي چيزها! يعني همه ي موجودات و نشانه هايشان. نشانه هايي كه بعد از پيدايش، مستقل از پديدآورنده، حتا بي هيچ تجسم ملموسي ونيز در صورت حبس شدنِ صرف در محدوده ي ذهني افراد، مي توانند به حيات خود ادامه دهند. چيزي كه مي گويم شايد به نوعي، هرچند كمي متفاوت، هماني باشد كه Barthes درمرگ مولف از آن حرف مي زند؛‌ و مي توان آن را،‌ در اين جا، به مرگ پديدآورنده تعميم داد.
اين بود كه امشب وقتي چشمم به دل تنگي هاي نقاش خيابان چهل و هشتم افتاد،‌ يادم آمد Salinger هنوز هست، همان طور كه پدرم.

ه‍.ش. ۱۳۸۸ اسفند ۵, چهارشنبه

سرزنش

1- خودت همه چيز رو داغون مي كني؛ بعدش دلت مي گيره؛ مي شيني زارزار گريه مي كني كه چرا و چطور اين اتفاق افتاد!؟ درست شدي مثل بچگي هات كه دست و پاي عروسكت رو آن قدر مي كشيدي تا از جا درمي يومد/ كنده مي شد؛ بعدش با چشم هاي قرمز و صورت خيس مي رفتي پيش بابا تا ببرتش دكتر!!! گاهي درست مي شد- حالش خوب مي شد، گاهي هم نه... يادت مي ياد؟ بعد كم كم ياد گرفتي كه مراقب چيزهايي كه داري باشي؛ خصوصن وقتي خييييلي دوست شون داري. كم كم يادش گرفتي، ‌ولي بلخره ياد گرفتي. خب، حالا چي شده كه باز داري همون كارُ تكرار مي كني، اونم نه با وسايل شخصيت، با يه آدم- كسي كه دوستش داري و دوستت داره. با تنها داداشت! حواست هست!؟ نكنه Benjamin Button داستان فيلمش رو از روند معكوس رشد تو الهام گرفته، نه داستان كوتاه Francis Scott Key Fitzgerald

2- به ترين سال هاي زندگيت رو تو مدرسه جا گذاشتي. همون روزهايي كه تكليفت با خودت روشن بود و مي دونستي مي خواي كدوم طرفي بري و همون طرفي هم مي رفتي... مي گي نه،‌ پس ماجراي Waterloo چيه!؟ كلي با خودت كلنجار رفتي؛ از اين شاخه به اون شاخه پريدي؛ دوباره كنكور دادي و رشته عوض كردي كه آخرش بياي رو مقاله ي نيمه كاره ي n سال پيش كار كني و بفرستيش Waterloo!؟ پذيرفته شده؟ خب كه چي؟ از تعليق خوشت مي ياد يا به قول فرويد خدابيامرز دچار تخيلات تخريبي شدي!؟
حالا هي بشين با خودت فكر كن موضوع مقاله ي بعديت چيه، دانش كده ي بعديت كجاست، خود بعديت چي؟ كي هست؟ كجاست؟ مي دوني؟ مي توني پيش بيني كني؟ اصلن مي شناسيش!!؟ آررره، وقت كه زياده؛ بشين به همين ها فكر كن و در تئوري به هر نتيجه اي كه رسيدي، در عمل عكسش كن. هوووم...

3- همون دوتا كافيه. اين يكي رو ديگه نمي نويسم.

پ. ن.:
1- بلخره برگشتم...
2- غر زدن كافيه! حالا ديگه يه كم خودت رو دوست داشته باش. :)
3- پيش به سوي algorithm اهدااااف. بررسي و پيش بيني خروجي هاي اجتماعي و تحصيلي در الويت مي باشند.

ه‍.ش. ۱۳۸۸ بهمن ۲۵, یکشنبه

دست بند رو بيش تر دوست دارم!

اگه من بخوام به جاي حلقه ي ازدواج، دست بندِ ازدواج داشته باشم، تكليفِ نشانه شناسي (Semiotics) چي مي شه؟
پ. ن.: ;)

ه‍.ش. ۱۳۸۸ بهمن ۲۳, جمعه

مكاشفه

به راستي، به چه چيزي بيش از راستي و درستي نياز داريم تا نه تنها آرامش واقعي رو بهمون هديه بده، بل كه ما رو از بندهاي خودساخته و خودخواسته رها كنه!؟

ه‍.ش. ۱۳۸۸ بهمن ۲۲, پنجشنبه

پيشاپيش تولدت مبارك

فردا 28 ساله مي شي، دوست خوبم و من فقط اجازه دارم برات آف بذارم! اين جوري بهت نشون مي دم كه براي تو و تصميمي كه گرفتي، احترام زيادي قائلم. با اين حال سخته، خيييلي سخته كه حتا روز تولدت هم، پيشت نباشم.
خيلي دوست دارم منو ببخشي و ديگه ازم ناراحت نباشي... از صميم قلب اميدوارم كه بتوني تجديد نظر كني.
پ. ن.: هميشه بهتريني؛ باور كن. :)

كي مي دونه چند تا كتابِ ديگه هست!؟

بارت در پژوهش خود درباره ي "سارازين" بالزاك، تمايزي ميان متون "خواندني" و "نوشتني" قائل مي شود. اين تمايز برجستگي مشخص تري در مقايسه با تقابل ميان "اثر" و "متن" مي يابد. متن "خواندني" معطوف به بازنمايي بوده و، در نظر بارت، هم نشيني بسيار نزديكي با رمان واقع گراي قرن نوزدهمي دارد؛ بارت اغلب اين متن را متني "كلاسيك" و در تقابل با متن "مدرن" محسوب مي كند. اين متن "خواندني"، خواننده را به سوي يك معنا ره نمون مي شود، معنايي كه اين توهم را خلق مي كند كه توسط يك آواي واحد ايجاد شده و از اين رو نيروي امر بينامتني را ناچيز جلوه مي دهد (بارت، 41:1947). "خواندني" ناميدن چنين متني به معني برجسته ساختن شيوه ايي ست كه خواننده اش از آن طريق در موضع يك دريافت كننده ي نسبتن منفعل مي ايستد: وظيفه ي خواننده، پي گيري سير خطي قصه تا رسيدن به حقيقت- حقيقتي كه جا گرفته در پس رخدادهاي روايت شده، فرض مي شود- است، حقيقتي كه در نهايت در پيش او فاش مي شود. از اين رو، متون "خواندني" ايدئولوژي ها و اسطوره هاي فرهنگي يي را تقويت مي كنند كه بارت به صورت نمادين با اصطلاح "هم سازه"، تعريف شان مي كند. "هم سازه"، نشان گر و در واقع مجسم كننده ي اين ايده است كه معناي ثابت ممكن بوده، كه براي دال هاي متن مي توان مدلولي يافت، كه زبان به صورت سرراست مي تواند جهان را بازنمايي كند، كه يك مولف يا يك خواننده درنهايت مي تواند حقيقتي را بر زبان جاري كند.

گراهام آلن- بينامتنيت- پيام يزدان جو

پ. ن.: وقتي يهو بعد از 6 سال تصميم مي گيري رشته تحصيلي تو تغيير بدي، كم ترين ضرري كه متحمل مي شي دير خوندن- در واقع به موقع نخوندن- كتاب ها و مقاله هاي مهم و تاثيرگذاريه كه هميشه در دست رس بودن، ولي هيچ وقت نديدشون و ضرورت خوندشون رو احساس نكردي... هرچند، باز جاي شكرش باقيه كه اين تاخير 6 ساله بوده، نه 60 ساله!

ه‍.ش. ۱۳۸۸ بهمن ۱۵, پنجشنبه

Good News For Modern Man

Be alert, stand firm in the faith, be brave, be strong. Do all your work in LOVE. (13 and 14) Greet one another with a brotherly kiss. (20) Whoever does not LOVE the Lord- a curse on him! Marana tha- Our Lord, come! The grace of the Lord Jesus be with u. My LOVE be with you all in Christ Jesus. (21-24) 1 Corinthians 16
Whoever says that he is in the light, yet hates his brother, is in the darkness to this very hour. Whoever LOVEs his brother stays in the light, and so there is nothing in him that will cause someone else to sin. (9 and 10) 1 John 2
Dear freiends! Let us LOVE one another, because LOVE comes from God. (7) There is no fear in LOVE; perfect LOVE drives out all fear. So then, LOVE has not been made perfect in the one who fears, because fear has to do with punishment. (18) 1 John 4


from Good News 4 Modern Man
The New Testament in 2day`s Eng. version
3rd edition
Amr. Bible Society (abs)/ New York

ه‍.ش. ۱۳۸۸ بهمن ۱۴, چهارشنبه

یک قدم تا آخرِ...

طعمِ خوبی دارد دوست داشتن و دوست داشته شدنِ بدون مرز. این که وقتی می خواهی(د) دوست بداری(د)، بخواهی(د) که این دوست داشتن در هر شرایطی برایت(ان) در اولویت باشد و به رشدت(ان) کمک کند. این که همه ی اشتباهات را، هرچند بزرگ و غافل گیر کننده، به چشم درس(های)ی بنگری(د) که حرف ها دارند برای گفتن با تو(شما) و...
حس عجیبی ست وقتی ماهیت عریان خود/هم دیگر را با تمام نقص(های)ش می بینی(د) و بازهم دوست می داری(د)، پناه می دهی(د)، مهر می ورزی(د) و بی هیچ تردیدی می شتابی(د) برای رفعِ آن(ها) و یا حتا کنار آمدن با آن(ها) و پذیرفتنش(ان)! یاد می گیری(د) که باید باشی(د) و خوب شوی(د) که سرنوشتِ تو(شما) در این بودن و خوب شدن است؛ و در این تحول. و به یاریِ آن دیگری، بهبودی نزدیک است؛ درست در چند قدمی جایی، حالا هر کجا که می خواهد باشد، است که ایستاده ای(د). زیباست احساسِ امنیت عاطفیِ تمامُ کمال؛ آن قدر که بدانی(د) و بارها و بارها به تو(شما) ثابت شود که همه چیز، هر چند وحشتناک و دردآور، شروع دوباره ای ست برای دوست داشتن و دوست داشته شدنی از نو. آن قدر که دیگر صداقت نه تنها در ماراتنِ تئوری ها، که در عمل نیز اول شود و زی زی* دیگر نگرانِ صداقتی نباشد که هر چه می دود به آن جا که باید، نمی رسد.
هر اتفاقی که می خواهد، بیفتد! مهم آن است که ما هر روز نه فقط به هم، که به خودِ واقعیِ خود نیز نزدیک تر می شویم؛ باهم و به کمک هم رشد می کنیم و بی توجه به ناراستی هایِ گاه به گاهِ شرایط و شیطنت هایش، هر روز به دوست داشتن مان اضافه می شود؛ که انتخابِ ما باهم بودن است و باهم ماندن؛ و ما همممیشه باهمیم. همین!
من به این می گویم آخرین قدم در تثبیت دوست داشتنیِ که تا ابد جاری ست در من، در تو، در ما و در همه.


* http://vahmisabz.blogfa.com/post-298.aspx

ه‍.ش. ۱۳۸۸ بهمن ۱۳, سه‌شنبه

دوباره برگشتم همین جا...

پ. ن.: مرسی از زی زیِ خوبم به خاطرِ http://vahmisabz.blogfa.com/post-265.aspx

ه‍.ش. ۱۳۸۸ بهمن ۵, دوشنبه

!!!

اول کامنت دونی رو بستم، ولی بعد از چند ساعت تصمیم گرفتم پست ها هم بردارم. واقعن نمی دونم تا کی این جا نمی نویسم و فقط به دفترم پناه می برم. از تموم کسایی که نوشته هامو می خوندن ممنونم؛ و از دوست های خوبی که با نظرهاشون همراهم بودن، ممنون تر...

پ. ن.: حتمن هرازگاهی به وبلاگ دوست های خوبم سرمیزنم.

در شهر فکرها

یک وقت هایی "فکر می کنی" خالی هستی. نمی توانی تمرکز کنی؛ حالت خوب نیست؛ آشفته ای و نفست بالا نمی آید. این طور وقت ها خالی که نیستی هیچ، خیلی هم پری و دغدغه های ذهنی ات آن قدر بیش تر از همیشه است که فکرها با فاصله های میلی متری از هم، جمع شده اند در یک گوشه ی ذهنت . در چشم به هم زدنی راه بندان می شود و بقیه یکی یکی می آیند پشت سر فکرهای قبلی. بعد کم کم خسته می شوند از این همه پشت سر ماندن، اما همین که می خواهند برگردند می بینند حالا خودشان شده اند فکر جلویی فکرهای پشت سرشان! ناچار همان جا می مانند.
همه عجله دارند. بعضی ها که عصبی هستند و صبرشان کم است، شروع می کنند به فحش دادن. ناسزا می گویند به تو که خیابان های ذهنت را بند آورده ای و اصلن به فکر آن ها نیستی. بعضی دیگر، همان ها که به سلامتی شان اهمیت می دهند، یک نفس عمیق می کشند، فیش هایشان را از کیف بیرون می آورند و شروع می کنند به مرور مطالبی که قبلن خوانده اند. شاید هم ناخن هایشان را سوهان بکشند یا پرسینگ شان را بگذارند روی بینی شان. این طوری با یک تیر دو نشان می زنند: هم اضطراب شان را کنترل می کنند، هم وقت های مرده را به کار می گیرند. در این میان، دسته ی سومی هم وجود دارند. آن ها، که از دست روی دست گذاشتن خوش شان نمی آید، ماشین شان را خاموش کرده، همان جا به امان خدا رهایش می کنند تا بقیه ی راه را پیاده روند. خستگی را به جان می خرند و بلاخره، شاید کمی زودتر از آن های دیگر، به مقصد می رسند.
فکرها زیادند و مدام هم بیش تر می شوند. به تعداد همه ی آن ها هم راه وجود دارد برای برخورد با بحران ناشی از سکون ذهنی، و به نوعی روحی، تو. اما هیچ کدام از راه های فکری فکرها به درد تو نمی خورد؛ شاید هم به بحران ذهنی ات دامن بزند! پس باید بی توجه به تعداد راه هایی که آن ها می توانند برای خودشان انتخاب کنند، هر چه زودتر به خود آیی، زیرکانه کنترل اوضاع را به دست گیری و به سفید شدن وضعیت کمک کنی. اصلن آسان نیست؛ اعتماد به نفس بالایی می خواهد و سرعت عمل. با این حال نباید زمان را از دست بدهی؛ فکرها در ترددند و هر چه بیش تر بگذرد، بازگشت به شرایط عادی برایت سخت تر و سخت تر می شود. زود باید دست به کار شوی و چاره ای اندیشی؛ زودتر از آن که هم اندیشی و بی نظمی این فکرهای متوقف شده، بخش های دیگرت را هم به آشفتگی بکشاند و تو را، در نهایت، فلج کنند.

پ. ن.: فک کن بعدش چه قدر بزرگ می شی...