ترامپ: پرداخت ۳۰۰ میلیارد دلاری آمریکا به جمهوری اسلامی خبر جعلی است
-
دونالد ترامپ در تروث سوشال نوشت هیچ پرداخت ۳۰۰ میلیارد دلاری از سوی آمریکا
به جمهوری اسلامی وجود ندارد. این خبر جعلی است. او افزود تنها نتیجه این
تفاهمنام...
نمایش پستها با برچسب زندگی. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب زندگی. نمایش همه پستها
۱۳۸۹ فروردین ۱۵, یکشنبه
۱۳۸۸ اسفند ۱۴, جمعه
۱۳۸۸ اسفند ۱۲, چهارشنبه
دوستي
آلبوم عكس هايم را كه نگاه مي كنم مي بينم سال هاست چيزي در من و با من، هميشه- بيشتر اوقات- بوده؛ و هر بار اندكي تغيير و تنوع را چاشني چهره ي من كرده است.
ماجرا از روزهاي پاياني دوره ي راهنمايي شروع شد. در يك بعدازظهر زمستاني، يك عينك قرمز كاچويي به وسايل شخصي ام پيوست و در مدت زمان كوتاهي تبديل شد به بهترين و دوست داشتني ترين هم راه من در مهم ترين و قشنگ ترين لحظه هاي زندگي. دوست خوبي كه در سرنوشت سازترين اوقات، نقش سرنوشت ساز خود را، بي هيچ چشم داشتي، به نحو احسن انجام داد. اكنون كه به گذشته نگاه مي كنم مي بينم بي او چه قدر صحنه ها كدر بودند و بي دقتي ها بسيار! حالا سال ها مي گذرد از داستان آشنايي من و آن عينك قرمز كوچك. در اين همه مدت، دوستي با 16 عينك ديگر را نيز تجربه كرده ام. همگي آن ها مهربان بوده اند و همراه، جز آن عينك گريف ظريفي كه در روز امتحان معادلات ديفرانسيل مرا تنها گذاشت؛ و در تنهايي خود براي هميشه گم شد.
بله، عينك- اين دوست صبور روزهاي كودكي تا حالا- ديگر بخشي از من شده، آن قدر كه وجودش را احساس نمي كنم- فقط يك عينكي حرفه اي مي داند چه مي گويم!- و نبودش را لحظه اي تاب نمي آورم. بعدازظهر فردا، زمان پايان اين رابطه عاطفي چند ساله است؛ و روز سپردن اين دوستي صادقانه به دفتر خاطرات.
پ. ن. تازه: همين الان يادآوري كردن كه فردا نيست؛ پنج شنبه ي آينده ست! (دي: هشت، نه تا...)
ماجرا از روزهاي پاياني دوره ي راهنمايي شروع شد. در يك بعدازظهر زمستاني، يك عينك قرمز كاچويي به وسايل شخصي ام پيوست و در مدت زمان كوتاهي تبديل شد به بهترين و دوست داشتني ترين هم راه من در مهم ترين و قشنگ ترين لحظه هاي زندگي. دوست خوبي كه در سرنوشت سازترين اوقات، نقش سرنوشت ساز خود را، بي هيچ چشم داشتي، به نحو احسن انجام داد. اكنون كه به گذشته نگاه مي كنم مي بينم بي او چه قدر صحنه ها كدر بودند و بي دقتي ها بسيار! حالا سال ها مي گذرد از داستان آشنايي من و آن عينك قرمز كوچك. در اين همه مدت، دوستي با 16 عينك ديگر را نيز تجربه كرده ام. همگي آن ها مهربان بوده اند و همراه، جز آن عينك گريف ظريفي كه در روز امتحان معادلات ديفرانسيل مرا تنها گذاشت؛ و در تنهايي خود براي هميشه گم شد.
بله، عينك- اين دوست صبور روزهاي كودكي تا حالا- ديگر بخشي از من شده، آن قدر كه وجودش را احساس نمي كنم- فقط يك عينكي حرفه اي مي داند چه مي گويم!- و نبودش را لحظه اي تاب نمي آورم. بعدازظهر فردا، زمان پايان اين رابطه عاطفي چند ساله است؛ و روز سپردن اين دوستي صادقانه به دفتر خاطرات.
پ. ن. تازه: همين الان يادآوري كردن كه فردا نيست؛ پنج شنبه ي آينده ست! (دي: هشت، نه تا...)
tag
زندگی
۱۳۸۸ اسفند ۵, چهارشنبه
سرزنش
1- خودت همه چيز رو داغون مي كني؛ بعدش دلت مي گيره؛ مي شيني زارزار گريه مي كني كه چرا و چطور اين اتفاق افتاد!؟ درست شدي مثل بچگي هات كه دست و پاي عروسكت رو آن قدر مي كشيدي تا از جا درمي يومد/ كنده مي شد؛ بعدش با چشم هاي قرمز و صورت خيس مي رفتي پيش بابا تا ببرتش دكتر!!! گاهي درست مي شد- حالش خوب مي شد، گاهي هم نه... يادت مي ياد؟ بعد كم كم ياد گرفتي كه مراقب چيزهايي كه داري باشي؛ خصوصن وقتي خييييلي دوست شون داري. كم كم يادش گرفتي، ولي بلخره ياد گرفتي. خب، حالا چي شده كه باز داري همون كارُ تكرار مي كني، اونم نه با وسايل شخصيت، با يه آدم- كسي كه دوستش داري و دوستت داره. با تنها داداشت! حواست هست!؟ نكنه Benjamin Button داستان فيلمش رو از روند معكوس رشد تو الهام گرفته، نه داستان كوتاه Francis Scott Key Fitzgerald
2- به ترين سال هاي زندگيت رو تو مدرسه جا گذاشتي. همون روزهايي كه تكليفت با خودت روشن بود و مي دونستي مي خواي كدوم طرفي بري و همون طرفي هم مي رفتي... مي گي نه، پس ماجراي Waterloo چيه!؟ كلي با خودت كلنجار رفتي؛ از اين شاخه به اون شاخه پريدي؛ دوباره كنكور دادي و رشته عوض كردي كه آخرش بياي رو مقاله ي نيمه كاره ي n سال پيش كار كني و بفرستيش Waterloo!؟ پذيرفته شده؟ خب كه چي؟ از تعليق خوشت مي ياد يا به قول فرويد خدابيامرز دچار تخيلات تخريبي شدي!؟
حالا هي بشين با خودت فكر كن موضوع مقاله ي بعديت چيه، دانش كده ي بعديت كجاست، خود بعديت چي؟ كي هست؟ كجاست؟ مي دوني؟ مي توني پيش بيني كني؟ اصلن مي شناسيش!!؟ آررره، وقت كه زياده؛ بشين به همين ها فكر كن و در تئوري به هر نتيجه اي كه رسيدي، در عمل عكسش كن. هوووم...
3- همون دوتا كافيه. اين يكي رو ديگه نمي نويسم.
پ. ن.:
1- بلخره برگشتم...
2- غر زدن كافيه! حالا ديگه يه كم خودت رو دوست داشته باش. :)
3- پيش به سوي algorithm اهدااااف. بررسي و پيش بيني خروجي هاي اجتماعي و تحصيلي در الويت مي باشند.
2- به ترين سال هاي زندگيت رو تو مدرسه جا گذاشتي. همون روزهايي كه تكليفت با خودت روشن بود و مي دونستي مي خواي كدوم طرفي بري و همون طرفي هم مي رفتي... مي گي نه، پس ماجراي Waterloo چيه!؟ كلي با خودت كلنجار رفتي؛ از اين شاخه به اون شاخه پريدي؛ دوباره كنكور دادي و رشته عوض كردي كه آخرش بياي رو مقاله ي نيمه كاره ي n سال پيش كار كني و بفرستيش Waterloo!؟ پذيرفته شده؟ خب كه چي؟ از تعليق خوشت مي ياد يا به قول فرويد خدابيامرز دچار تخيلات تخريبي شدي!؟
حالا هي بشين با خودت فكر كن موضوع مقاله ي بعديت چيه، دانش كده ي بعديت كجاست، خود بعديت چي؟ كي هست؟ كجاست؟ مي دوني؟ مي توني پيش بيني كني؟ اصلن مي شناسيش!!؟ آررره، وقت كه زياده؛ بشين به همين ها فكر كن و در تئوري به هر نتيجه اي كه رسيدي، در عمل عكسش كن. هوووم...
3- همون دوتا كافيه. اين يكي رو ديگه نمي نويسم.
پ. ن.:
1- بلخره برگشتم...
2- غر زدن كافيه! حالا ديگه يه كم خودت رو دوست داشته باش. :)
3- پيش به سوي algorithm اهدااااف. بررسي و پيش بيني خروجي هاي اجتماعي و تحصيلي در الويت مي باشند.
tag
زندگی
۱۳۸۸ بهمن ۱۳, سهشنبه
دوباره برگشتم همین جا...
پ. ن.: مرسی از زی زیِ خوبم به خاطرِ http://vahmisabz.blogfa.com/post-265.aspx
پ. ن.: مرسی از زی زیِ خوبم به خاطرِ http://vahmisabz.blogfa.com/post-265.aspx
tag
زندگی
۱۳۸۸ بهمن ۲, جمعه
روزشمارِ بهمنِ 88
مردانِ زندگیِ من، همه از بهمن می آیند!
دوم:
4 بعدازظهرِ امروز
از تو،
از آخرین نگاه،
آخرین بوسه،
از آخرین نوازش هایِ پدرانه ات
7 سال می گذرد.
سکوت...
چهارم:
تو آن جا و 29 تا شمع؛
من این جا و سوناتِ مهتاب.
تلفن...
نهم:
ماهور و 30 سالگی؛
عکس هایش،
من،
مامان،
یک بغل گل نرگس و
باز هم تلفن...
چهاردهم:
یک بابایِ 57 ساله ای که پیش ما نیست!
دوباره سکوت...
دوم:
4 بعدازظهرِ امروز
از تو،
از آخرین نگاه،
آخرین بوسه،
از آخرین نوازش هایِ پدرانه ات
7 سال می گذرد.
سکوت...
چهارم:
تو آن جا و 29 تا شمع؛
من این جا و سوناتِ مهتاب.
تلفن...
نهم:
ماهور و 30 سالگی؛
عکس هایش،
من،
مامان،
یک بغل گل نرگس و
باز هم تلفن...
چهاردهم:
یک بابایِ 57 ساله ای که پیش ما نیست!
دوباره سکوت...
tag
زندگی
۱۳۸۸ دی ۳۰, چهارشنبه
حتا ماهور!
ماهور می خواهد بماند. دیروز تلفن کرد و گفت. تو هم که برگشتن ات از روی ناچاری ست؛ می دانی نمی آیم، لااقل به این زودی ها. حامد و مرضیه رفته اند. عمه جان از درست شدن کار مریم می گوید. سوده و محسن برای خداحافظی می آیند. رضا هم که دنبال مدرک تافل است. گودبای پارتی پسر خانم X- دوست مامان- و دختر و داماد آقای آن یکی X- همسایه ی روبه رویی دایی جان- هم که هم زمان شد با رفتن نوشین، اواسط تابستان گذشته بود و...
همه رفته اند؛ همه که می گویم، یعنی خیلی ها. بقیه هم اگر در حال رفتن نباشند، لااقل به آن فکر می کنند. چیزی نمی گذرد که تعطیلات نوروز را یا تنها در خانه ایم، یا تنها در سفر، و برای به جا آوردن مراسم دیدِ بدونِ بازدید، تنها کمی پس انداز و در دست داشتن پاس پورتی با حداقل 6 ماه اعتبار از تاریخ پرواز، کافی ست! می بینی!؟ این روزها مردمان آن سر دنیا، همه، فارسی حرف می زنند؛ همه که می گویم، یعنی خیلی ها...
پ. ن.: چه قدر مدرسه ها دور شده اند! دلم برای بچگی هایمان، برای همه ی شما تنگ است. می آیید؟
همه رفته اند؛ همه که می گویم، یعنی خیلی ها. بقیه هم اگر در حال رفتن نباشند، لااقل به آن فکر می کنند. چیزی نمی گذرد که تعطیلات نوروز را یا تنها در خانه ایم، یا تنها در سفر، و برای به جا آوردن مراسم دیدِ بدونِ بازدید، تنها کمی پس انداز و در دست داشتن پاس پورتی با حداقل 6 ماه اعتبار از تاریخ پرواز، کافی ست! می بینی!؟ این روزها مردمان آن سر دنیا، همه، فارسی حرف می زنند؛ همه که می گویم، یعنی خیلی ها...
پ. ن.: چه قدر مدرسه ها دور شده اند! دلم برای بچگی هایمان، برای همه ی شما تنگ است. می آیید؟
tag
زندگی
۱۳۸۸ دی ۱۸, جمعه
The Echo of Silence
In the depth of millennia
The tranquility of the ruins
And the silence of images
Have a meaningful echo.
Beware, beware, beware!
For you and I make history
We make it!
And our imprints remain
Even though on stone.
And our shouting is loud,
Although without a tune.
And our silence occasionally
Has a meaningful echo,
Which is the pulse of history;
And at times,
…………….
Nothing but silence!
by Gizella Varga Sinai
Painter
The tranquility of the ruins
And the silence of images
Have a meaningful echo.
Beware, beware, beware!
For you and I make history
We make it!
And our imprints remain
Even though on stone.
And our shouting is loud,
Although without a tune.
And our silence occasionally
Has a meaningful echo,
Which is the pulse of history;
And at times,
…………….
Nothing but silence!
by Gizella Varga Sinai
Painter
tag
زندگی
۱۳۸۸ دی ۱۱, جمعه
The New Year
شروع رو دوست دارم و از تازه شدن انرزی مضاعف می گیرم. به همین خاطر همیشه قبل از نو شدن سال- میلادی یا خورشیدی- با خودم عهد می بندم چیزهای بد رو تو همون لحظه های آخر سال جا بذارم و سبک، رها و بی دغدغه وارد سال نو بشم. این بار صحنه ها و خبرهای دردناک چند ماه اخیر، به طرز عجیبی با وجودم عجین شده بودن. خواستم تو همون دوهزارونه تموم شده جاشون بذارم، ولی نشد چون تموم نشدن و با این که چیزی حدود دو ساعت از تولد دوهزاروده می گذره، هنوز تک تک اون حوادث برام پررنگ و تکون دهنده هستن!
امسال رو این جوری شروع کردم و از این جا به بعدشو نمی نویسم. پس یک پست سکوت، به احترام تمام حرف هایی که نباید نوشت!!!
پ.ن.: بعضی چیزها رو نمی شه از یاد برد؛ بعضی چیزها هم نباید از یاد برد.
امسال رو این جوری شروع کردم و از این جا به بعدشو نمی نویسم. پس یک پست سکوت، به احترام تمام حرف هایی که نباید نوشت!!!
پ.ن.: بعضی چیزها رو نمی شه از یاد برد؛ بعضی چیزها هم نباید از یاد برد.
tag
زندگی
۱۳۸۸ دی ۲, چهارشنبه
تاب می آورم، با ایمان
سخت که می شود، می گویم: "تاب بیاور، می گذرد و باید این گونه از سر بگذرانی. همین است وقتی می خواهی آگاهانه پیش روی، خودت تصمیم بگیری و تا آخر پایش بایستی؛ نه از روی لجاجت، که به خاطر انتخابت و تعهدت به آن. خب رنج هم دارد گاهی، اما می ارزد به لذت رسیدن به آن چه می خواهی. بمان و تاب بیاور، تاب بیاور..."
پ. ن.: از گرمای دستانت گرم می شوم و انرزی می گیرم نه فقط برای پیش رفتن که برای تاختن مثل یک... اصیل- به قول رضا.
پ. ن. تازه: لطف کنین حتمن این جا رو بخونین:
http://mona-zarei.blogfa.com
مرسی.
پ. ن.: از گرمای دستانت گرم می شوم و انرزی می گیرم نه فقط برای پیش رفتن که برای تاختن مثل یک... اصیل- به قول رضا.
پ. ن. تازه: لطف کنین حتمن این جا رو بخونین:
http://mona-zarei.blogfa.com
مرسی.
tag
زندگی
۱۳۸۸ آذر ۲۵, چهارشنبه
۱۳۸۸ آذر ۲۱, شنبه
هنگ پیوستگی*
تقویم دانشگاهی به طرز عجیبی با پروزه هایمان در شرکت هم پوشانی دارد! روزهایم را نصف کرده ام؛ نیمی برای درس، نیمی برای کار. باز هم دارم خودم را نادیده می گیرم!!!
* Modulus of Continuity
* Modulus of Continuity
tag
زندگی
۱۳۸۸ آذر ۱۸, چهارشنبه
چند نوشت
1. وقتی بیهوده می گویی، بیهوده می شنوی و می گذاری این بیهودگی ها بخش هایی از ذهنت را به بیهودگی بکشانند، بی تردید گناه کاری. مراقب باش! معنازدایی و پوچ نمایی وازه های معنادار که پیامدش چیزی نیست جز بیمار کردن ذهنی سالم و خلاق، همان بهای سنگینی ست که داری به ازای گناه کار بودنت می پردازی. من و خودم امروز عهد بستیم دیگر گناه کار نباشیم. می دانم گاهی سخت می شود اما.
2. در دانشکده ی ادبیات هم دنبال کلاس های حل تمرین می گردم! شش سال از اولین کلاس حل تمرینی که با تو داشتم می گذرد و شش ساعت از دیدار امروزمان. من هم مثل تو این شش ها زندگی می کنم و دوست دارم.
3. همیشه فکر می کردم خوب حل می کنم، اما امروز فهمیدم خوب حل می شوم؛ در خودم، در تو، در نگاهت. آیا تمامی این سال ها در توهم بوده ام؟
2. در دانشکده ی ادبیات هم دنبال کلاس های حل تمرین می گردم! شش سال از اولین کلاس حل تمرینی که با تو داشتم می گذرد و شش ساعت از دیدار امروزمان. من هم مثل تو این شش ها زندگی می کنم و دوست دارم.
3. همیشه فکر می کردم خوب حل می کنم، اما امروز فهمیدم خوب حل می شوم؛ در خودم، در تو، در نگاهت. آیا تمامی این سال ها در توهم بوده ام؟
tag
زندگی
۱۳۸۸ آبان ۲۴, یکشنبه
۱۳۸۸ آبان ۱۴, پنجشنبه
دوستای بچگی
دیشب خیلی تصادفی وب لاگ "لیلا صادقی" رو پیدا کردم. به عنوان یه زبان شناس دنبالش می گشتم که یهو یادم اومد بچه که بودم همسایمون بود! چقد از اون سال ها می گذره و من اصلن یادم نبود هم چین کسی رو می شناسم!!!
چقدر خوش حال شدم از پیشرفتس, از موفقیت هاش, از پیدا کردنش. لیلا چند سال از من بزرگ تر بود و همیشه همه ی ما کوچیک ترها دل مون می خواست مث اون باهوش, درس خون و منضبط باشیم. لیلا همیشه شاگرد اول بود. حالا هردومون هم رشته شدیم و یه جورایی هم کار. بعد این همه سال...
نتیجه ی جست و جوی دیشب سراسر لذت بود اگر امیرحسین عزیز- برادر لیلا و دوست بچگی هام- هنوز پیشمون بود. وقتی فهمیدم امیرحسین فوت کرده, خیلی ناراحت شدم. بچه که بودم با امیرحسین و چندتا دیگه از بچه های محل دوچرخه سواری می کردیم و بابا همیشه باهامون می یومد و مراقبمون بود... چهره ی اون پسر کوچولوی تپلی با اون دوچرخه ی آبیش الان تو ذهنمه. اسمش امیرحسین بود...
موفق باشی, دوست گلم لیلا جان. روحت شاد, امیرحسین عزیز. روحت شاد, بابا و مرسی خدا جون که منو بردی به دوران خوش کودکیم...
چقدر خوش حال شدم از پیشرفتس, از موفقیت هاش, از پیدا کردنش. لیلا چند سال از من بزرگ تر بود و همیشه همه ی ما کوچیک ترها دل مون می خواست مث اون باهوش, درس خون و منضبط باشیم. لیلا همیشه شاگرد اول بود. حالا هردومون هم رشته شدیم و یه جورایی هم کار. بعد این همه سال...
نتیجه ی جست و جوی دیشب سراسر لذت بود اگر امیرحسین عزیز- برادر لیلا و دوست بچگی هام- هنوز پیشمون بود. وقتی فهمیدم امیرحسین فوت کرده, خیلی ناراحت شدم. بچه که بودم با امیرحسین و چندتا دیگه از بچه های محل دوچرخه سواری می کردیم و بابا همیشه باهامون می یومد و مراقبمون بود... چهره ی اون پسر کوچولوی تپلی با اون دوچرخه ی آبیش الان تو ذهنمه. اسمش امیرحسین بود...
موفق باشی, دوست گلم لیلا جان. روحت شاد, امیرحسین عزیز. روحت شاد, بابا و مرسی خدا جون که منو بردی به دوران خوش کودکیم...
tag
زندگی
۱۳۸۸ مهر ۱۹, یکشنبه
فردا
این نوشته ی "هاجر" رو خیلی دوس دارم. 22 بهمن 82 نوشته شده، ولی من هر چند وقت یه بار می خونمش، مثل امروز.
فردای تو روشن است
بدان سان که تو بنیاد می نهی
و چون از گذشته به امروز سفر کنی
هرگز نیاز بدان نیست که تیرگی های ایام رفته را همراه خویش بری.
امروز،پدیده ای شگفت انگیز است
سرشار از توان و امکان
تا زندگی را بدان بنا کنی که آرزو داری.
امروز، سرآغاز بخت توست
اولین گام به راه های نو
و دستی به سوی هم بستگی های نوین.
امروز، نیک وقت آنست تا به یاد آری
نیروهای شگرف خداوندگار آن تو
که شادمانی را به زندگیت ارمغان تواند داد
رضایت را و عشق را
و اکنون وقت آنست که خویشتن را دریابی
و عشق را به خود هدیه دهی و بردباری را
که سخت نیازمند آنی...
tag
زندگی
۱۳۸۸ مهر ۱۵, چهارشنبه
باور می کنی؟
اه... چقدر می گی باهات مهربون بودم؟ اصلن قبول؛ آره مهربون بودم، ولی خودم خیلی بیشتر از تو به این "مهربون بودن" احتیاج داشتم! منم جز همون آدمای عجیب و غریبم که این طوری باید انرزی بگیرن تا بتونن از بودنشون لذت ببرن، وگرنه خیلی زود گند می زنن به زندگی شونو هر چی که دارن و به قعر پوچی می رسن...
اصلن خوب نیست که احساسات من تحت تاثیر عوامل خارجیه مثل همین قانون مزخرف که می گه باید با یکی مهربون باشم به یکی انرزی بدم یکیو خوشحال کنم و... تا حال خودم خوب باشه!!! می دونی وابستگی به این چیزا خیلی دردناکه. مگه هر چند وقت یه بار پیش می یاد کسی پیدا شه که تو بتونی دوسش داشته باشی و اونم همینو بخواد یعنی از دوست داشتنت و احساسی که نسبت بهش داری استقبال کنه. این چیزا اگه کلن نایاب نباشن، ذاتن میرا و غیر قابل کنترلن و به سادگی می تونن لحظه های قشنگتو درب و داغون کنن.
واسه من فقط یه بار پیش اومد. یعنی قبلنم پیش اومده بود، اما نه انقد باشکوه، نه انقد عمیق. حالا نمی دونم باید خوشحال باشم که بالخره همچین چیزیو تجربه کردم، یا زار زار گریه کنم که با گندی که زدم مجبورم علی رغم میل باطنی خودم و تو همه چیزو تموم کنم! اما در هر حال یه اصل وجود داره و اونم چیزی نیست جز این که: "من هنوز به این مهربون بودم احتیاج دارم و تو هنوز همون آدم متفاوتی هستی که من سال هاست کوچه پس کوچه های دلمو برای استقبال ازش جارو می کردم."
پ. ن.:
1. مرسی به خاطر هدیه ی نابت، همون آرامشی که با حضورت، مهربونیت و خوبیت بهم بخشیدی.
2. من دیوونه شدم، نه!؟
اصلن خوب نیست که احساسات من تحت تاثیر عوامل خارجیه مثل همین قانون مزخرف که می گه باید با یکی مهربون باشم به یکی انرزی بدم یکیو خوشحال کنم و... تا حال خودم خوب باشه!!! می دونی وابستگی به این چیزا خیلی دردناکه. مگه هر چند وقت یه بار پیش می یاد کسی پیدا شه که تو بتونی دوسش داشته باشی و اونم همینو بخواد یعنی از دوست داشتنت و احساسی که نسبت بهش داری استقبال کنه. این چیزا اگه کلن نایاب نباشن، ذاتن میرا و غیر قابل کنترلن و به سادگی می تونن لحظه های قشنگتو درب و داغون کنن.
واسه من فقط یه بار پیش اومد. یعنی قبلنم پیش اومده بود، اما نه انقد باشکوه، نه انقد عمیق. حالا نمی دونم باید خوشحال باشم که بالخره همچین چیزیو تجربه کردم، یا زار زار گریه کنم که با گندی که زدم مجبورم علی رغم میل باطنی خودم و تو همه چیزو تموم کنم! اما در هر حال یه اصل وجود داره و اونم چیزی نیست جز این که: "من هنوز به این مهربون بودم احتیاج دارم و تو هنوز همون آدم متفاوتی هستی که من سال هاست کوچه پس کوچه های دلمو برای استقبال ازش جارو می کردم."
پ. ن.:
1. مرسی به خاطر هدیه ی نابت، همون آرامشی که با حضورت، مهربونیت و خوبیت بهم بخشیدی.
2. من دیوونه شدم، نه!؟
tag
زندگی
۱۳۸۸ مهر ۱۰, جمعه
این روزا...
همش اینو زمزمه می کنم:
کار جهان به دست توست/ عقل به دست کس مده/ اصل تویی، خویش شناس/ آب به خار و خس مده...
پ. ن. : نمی دونم از کیه!
tag
زندگی
۱۳۸۸ مهر ۹, پنجشنبه
چطوریه!!؟
چطوری بعضیا با استفاده از شیوه های غیراخلاقی و البته ناگفته نمونه کاملن رایج در مملکتمون به تموم خواسته هاشون می رسن!؟ پس تلکیف قضیه ی کارما و هزار تا تئوری مشابه چی می شه!!؟ رعایت موازین اخلاقی و احترام به اصول انسانی همون ساده لوحیه!؟ یا من باید بشینم ورژن جدید اخلاق و منطق و مقوله های اصلی جامعه ی انسانیو خوب خوب بخونم و هنجارامو دوباره تعریف کنم!!؟
tag
زندگی
اشتراک در:
پستها (Atom)