‏نمایش پست‌ها با برچسب دوستای خوب، آدمای خوب.... نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دوستای خوب، آدمای خوب.... نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ فروردین ۱۵, یکشنبه

تولدش مبارك

آقاي درويش پدر! اولين باري كه اين تركيب در ذهنم شكل گرفت، ايشان را پدرِ بزرگ (با سكون گاف) مردِ فعلن كوچكي مي دانستم كه باغ انار چشم هاي روح اش روزنه اي بود به سوي فردايي به تر با جواناني كوشاتر، جسورتر، شجاع تر، آماده تغییر و هنجارشکنی، بی باک در هنگام پرسش گری و مسئولیت پذیرتر (اين ها دقيقن صفات هستن كه خودشون، قبلن، به كار بردند.). من، ميهمان واحد آقاي درويش پسر- سرو وب لاگستان- بودم كه به "دل نوشته ها" راه يافتم؛ و چيزي نگذشت تا فهميدم- با تمام وجودم حس كردم- "دل نوشته ها" فقط يك عنوان صوري نيست؛ كه خودش است در معناي واقعي خودش؛ كه از دل بر مي آيد و لاجرم بر دل مي نشيند. بي درنگ هم راه شدم، بي آن كه بدانم چه گونه! و در مقابل خود، انسان بزرگي را ديدم كه ذاتن پدر بود؛ نه پدر يگانه فرزند دوست داشتني اش، كه پدر دل سوز تمام فرزندان ايران زمين، كه پدر طبيعت اش و دارايي هايش؛ پدر وطن... كه همان آقاي درويش "پدر"! پذيرا،‌مهربان، متعهد و...
بكر بود و عجيب، جايي كه نه فقط از نوشته هايش آموختم، كه غرق سبزانديشي و طراوت ره گذران ژرف انديشي شدم كه اغلب مي آمدند، مي خواندند، مي نوشتند و مي رفتند تا فردا كه دوباره بيايند، بخوانند، بنويسند و... تا ديگر، چون من- بي آن كه بدانند- ره گذر نباشند!
بكر و عجيب است، وب لاگ ستان "درويش"ها با تمام شلوغي اش؛ و خاصيتش است بازآمدن، از نو ديدن و انديشيدن، "خود" شدن، آشتي كردن، و با صلح پيش رفتن.
واحدي ديگر از اين مچموعه ي سبز، كه اين روزها ششمين بهار زندگي اش را در آغوش كشيده و به قول سروي دارد قد مي كشد- راه روي خرد "درويش"گونه اي را دربرمي گيرد كه نام اش زينت بخش سردر آن است: مهار بيابان زايي- و نه بيابان زدايي؛ نگاهي نو و راه كاري نو به پديده ي طبيعي بيابان. از اين بخش محال ست گذري انديش مند به درون، بي توجه به نگاه دقيق مستتر در نام اش. از درون چيزي نمي گويم چرا كه آن جا را آن قَدَر نديده ام و نمي شناسم كه "اروند نوشته ها" و "دل نوشته ها" را، اما با نگاه ناب اش آشنام. نه از جنس نوميدي ست، نه از جنس خشم؛ كه تارهايي دارد از تعهدي آگاهانه و دل سوزي هايي هوش مندانه؛ و پودهايي از جنس تلاش، اميد وصداقت.
و من، نه فقط امروز كه هرگز، براي چندصدساله شدن و باستاني شدن اين مكان مقدس- هرچند مجازي- دعا نمي كنم (!) كه "ايمان" دارم به مانا بودنش؛ چرا كه اين نهال ريشه در عشق دارد و اشتياق؛ و نه تنها در فضاي گسترده ي اين عالم مجازي كه در وسعت بي انتهاي ذهن مخاطبانش مهرورزانه ريشه دوانيده و پيش رفته. چنين نهالي، بي شك، استوار خواهد ماند و پا برجا؛ و در فيض آسمان. آمين.
پ. ن.: از بعدازظهر تا حالا، يه چيزي مدام داره بِهِم مي گه- شايد به خاطر دوستاني كه تا حالا به هم سايه ي مجازي من سرنزدن و ايشون رو خيلي نمي شناسن- اين نوشته رو اين جا ثبت كنم. درست بودن يا نبودن اين كار رو واقعن نمي دونم، اما چون ضرورتش رو احساس كردم... انگار گاهي "ضرورت داشتن" با "صحيح بودن"، هم عرض نيست و تو ناگزيري به انتخاب! پس برداشت آزاد است.
بعدنوشت: در مسابقات بین‌المللی وبلاگ‌های برتر جهان که امسال ششمین دوره‌ی آن توسط سرویس جهانی دویچه وله – صدای آلمان – و همکاری بسیاری از رسانه‌های مشهور و معتبر جهان برگزار می‌شود، در مجموع ۸۳۰۰ وبلاگ در رقابت پذیرفته شدند که در نهایت، از جمع آنها، ۱۸۷ وبلاگ توانستند به مرحله‌ی نهایی مسابقه که از ۲۴ اسفند سال گذشته (۱۵ مارس) شروع شده، برسند.
در حوزه محیط زیست هم، وبلاگ مهار بیابان زایی یکی از ۱۱ وبلاگ برگزیده این بخش است که به همراه ۱۰ وبلاگ دیگر از ۱۰ کشور جهان تا ۱۴ آوریل (۲۵ فروردین ماه جاری) فرصت دارد تا در نظرسنجی جهانی و مردمی این مسابقه بخت خویش را بیازماید.
برای شرکت در این مسابقه و رأی دادن به وبلاگ محبوب خود، باید نخست به این صفحه رفته و سپس بخش مسابقه محیط زیستی (تغییر اقلیم) را پیدا کرده و بر روی وبلاگ مهار بیابان‌زایی کلیک کنید تا احضار شود و سپس بر روی این علامت کلیک کنید و در انتهای صفحه نام خود و کد مربوطه را درج نمایید تا یک رأی به حساب محیط زیست و ایران وارد گردد. [برگرفته از http://biaban.darvish.info/]

۱۳۸۹ فروردین ۱۲, پنجشنبه

پويا كوچولوي بهاره اينا

چند روز قبل از شروع بهارِ هشتادونه، يه شازده كوچولوي ناز و خيييلي دوست داشتني، هزار و يك سالِ شهريار مندني پور رو به من و مسعود هديه داد و گفت: "چون قشنگه، دوست دارم شما هم بخونينش.". كتاب، داستان دوازده تا خواهر و برادره آسمونيه كه به زمين مي يان؛ به زميني ها كمك مي كنن و... بعد از خوندن اين كتاب، تازه فهميدم اين شازده ي ما كوچولو كه نيست هيچ، خيلي هم بزرگه! درست مثل شَازده كوچولوي آنتوان دوسنت اگزوپري...
بخش هايي از اين كتاب رو كه مسعود- طبق عادت ديرينه اش- موقع خوندن علامت زده، اين جا مي نويسم:

... حالا شايد يكي بگويد: "مردمان آن زمان ها لابد خيلي تنها بوده اند كه خيلي به آسمان نگاه مي كرده اند."، ولي حتمن يكي ديگر به او جواب مي دهد: "حالا هم از خيلي ها مي شنويم كه تنها هستند، ولي به آسمان نگاه نمي كنند."؛ و همين يكي ديگر، شايد ادامه دهد كه: "اصلن كي گفته كه تنهايي بد است؟ ما عادت كرده ايم كه وقتي تنها هستيم، غم گين بشويم؛ يا وقتي غم گين هستيم، تنها بشويم؛ اما اگر موقعي كه شاد هستيم، تنها بشويم؛ يا موقعي كه تنها هستيم، خوش حال بشويم، مي بينيم كه تنهايي هميشه هم بد نيست؛ چون در تنهايي به دوروبرمان كه توجه مي كنيم، چيزهايي مي بينيم كه هيچ وقت نمي خواسته اند ما را تنها بگذارند يا تنها بمانند...

... پس برادر بزرگ تر گفت:
- من هر چي نگاه مي كنم، مي بينم باران چه قدر خيلي موجود خيلي عجيبي هست.
خواهر كوچك تر گفت:
- من هر چي نگاه مي كنم، نمي بينم يك قطره ي باران كه دارد مي افتد يك جايي، تلاش بكند نيفتد آن جا.
برادر كوچك تر گفت:
- كه تلاش بكند بيفتد يك جاي به تر.
خواهر بزرگ تر گفت:
- من نمي بينم يكي شان از جايي كه افتاده، شكايت بكند.
- يا يكي شان به جايي كه افتاده، منت بگذارد.
- پس باران موجود عجيبي كه هست، بخشنده هم هست.

... و طوري آن كلمه را صدا مي زد، مثل وقت هايي كه خودمان وقتي تنها هستيم و دل مان تنگ شده، اسم كسي را صدا مي زنيم؛ و البته اسم كسي را كه دوستش داريم، صدا مي زنيم. كه يك طوري اسمش را بلند صدا مي زنيم، انگار مي شود صدايمان را بشنود و لااقل بفهمد كه چه قدر خيلي دوستش داريم؛ كه بعد وقتي فهميد خيلي دوستش داريم، خوش حال بشود...

... بعد در خيال شان بتوانند آن بال هاي ستاره اي را ببينند. بال هايي كه زماني در آسمان بودند؛ آدم ها آن ها را مي ديدند و از زيبايي شان لذت مي بردند؛ اما به زمين آمدند و براي آدم ها شدند طلا؛ و براي آدم ها شدند مادر؛ و براي آدم ها شدند شعر؛ و براي آدم ها شدند باور عشق...


پ. ن.:
ازم پرسيد: "چه كتابي رو بيش تر دوست داري هديه بدي؟"
گفتم: "در ستايش شرمِ حسن قاضي مرادي رو."
بعد گفت: "و كدوم كتاب رو هديه بگيري؟"
بازم گفتم: "در ستايش شرمِ حسن قاضي مرادي رو."
با تعجب پرسيد: "چرا!؟"
يه كم فكر كردم و گفتم: "شايد چون ما ايروني ها، به هم چين نگاهي خيلي احتياج داريم."
گفت: "مي شه منم بخونمش؟"
صداي مامان توي اتاق پيچيد كه مي گفت: "تا تو بزرگ شي، تجديد چاپ مي شه؛ يعني ايشالا كه بشه."؛ يادم اومد آخريش رو، دو سه ماه پيش دادم به تارا...

۱۳۸۸ اسفند ۲۳, یکشنبه

واقعي هاي دنياي مجازي

فكر مي كردم مجازي اند. دوست شان داشتم؛ و دلم برايشان تنگ مي شد؛ حتا يك بار هم از اين كه نگران شان كردم، از دست خودم عصباني شدم؛ با اين حال نمي دانستم حقيقي اند. دوستانم را مي گويم؛ همان ها كه مهرباني شان از جنس ديگري ست؛ و همدلي و همراهي شان كاملن محسوس.
خوب است كه بلخره توانستم- با كمك خودشان- آن ها را پيدا كنم. در واقع، آن ها بودند؛ و من نمي دانستم. كشف آن ها، شيرين ترين تجربه ي من در روزهاي پاياني 88 است. آن ها ديگر واقعي اند؛‌ واقعي واقعي؛ و من با تمام وجود احساس شان مي كنم؛ و بيش تر و بيش تر دوست شان دارم. وجودشان باعث شد تا با خودم فكر كنم چه موهبت هاي ديگري در زندگي من وجود دارند كه من هنوز متوجه واقعي بودن شان نشده ام! كار روي اين مكاشفه به ليست اهدافم در سال 89 اضافه شد. مي روم يادداشتش كنم...

۱۳۸۸ بهمن ۲۲, پنجشنبه

پيشاپيش تولدت مبارك

فردا 28 ساله مي شي، دوست خوبم و من فقط اجازه دارم برات آف بذارم! اين جوري بهت نشون مي دم كه براي تو و تصميمي كه گرفتي، احترام زيادي قائلم. با اين حال سخته، خيييلي سخته كه حتا روز تولدت هم، پيشت نباشم.
خيلي دوست دارم منو ببخشي و ديگه ازم ناراحت نباشي... از صميم قلب اميدوارم كه بتوني تجديد نظر كني.
پ. ن.: هميشه بهتريني؛ باور كن. :)

۱۳۸۸ دی ۲۶, شنبه

مشقٍ زندگی

آخرین باری که دیده بودمش، جمعه ی هفته ی گذشته بود. مثل همیشه مهربان و دوست داشتنی جواب سلامم را داد و مرا بوسید. با ژاکت قهو ه ای اش توی تراس نشسته بود و چایی می خورد. شاهنامه روی میز بود و دفتر همیشگی اش. همان که همه چیز را تویش می نویسد تا یادش نرود. کیفم را گذاشتم روی میز و دستم را به طرف صندلیی که به میله ها تکیه داده بود، دراز کردم. به آرامی پاهایش را از روی صندلی جلویی پایین آورد تا همان جا بنشینم. من هم نشستم. از اوضاع و احوال که پرسید، گفتم همه چیز خوب است. با دقت به چشم هایم نگاه کرد تا مطمئن شود به خاطر دل گرمی او نمی گویم و واقعن خوبم. این طور وقت ها بیشتر دوستش دارم؛ دقیق است و مهربان تر. دستش را گرفتم و همان طور که آرام آرام نوازشش می کردم، با شیطنت گفتم: "برایم رستم و سهراب می خوانی؟"
دلم برای شعر خواندنش تنگ شده بود. قشنگ می خوانَد و درست. با حوصله هم کلمه ها را برایت می شکافد تا خودت به معنی برسی.
با لبخند ملیحی گفت:"حتمن." دفترش را که خواست ببندد، پرسیدم: "شروین- پسر خاله ی 8 ساله ام- این جا بوده؟ برایت شعر نوشته؟" خندید و جواب داد: "نه، دارم با دست چپ تمرین می کنم. می خواهم با هر دو دست بنویسم."
یاد بچگی هایم افتادم. همیشه وقتی معلم دیکته می گفت و من جا می ماندم، با خودم عهد می بستم نوشتن را با دست راست هم یاد بگیرم تا این طور وقت ها خسته نشوم و کم نیاورم.
لبخند زدم و گفتم: "می خواهی مثل من چپ دست شوی؟" با زیرکی خاصی گفت: "جایی خوانده ام که نوشتن با هر دو دست باعث می شود از هر دو نیم کره ی مغزت کمک بگیری و توانایی ذهنیت رابیشتر کنی. تو هم امتحان کن. جالب است. آدم را یاد روزهای اول مدرسه هم می اندازد." بعد هم شروع کرد به خواندن.
امروز، موقع برگشتن از صبا، رفتم پیشش. تمام هفته ی گذشته را تمرین کرده بود. اصلن نفهمیدم شعرها را با دست چپ نوشته است! خوش حال بود و احساس پیروزی می کرد. امید در چشم هایش می درخشید و بی توجه به دردهایی که می کشید و داروهایی که باید می خورد، زندگی با طروات خاصی در وجودش جریان داشت. با تمام وجود بغلش کردم؛ مرا بوسید؛ من هم بوسیدمش و به او گفتم که چه قدر دوستش دارم و به وجودش افتخار می کنم.
او یکی از مسن ترین فارغ التحصیلان دانشکده ی ادبیات است و مادربزرگ مهربان و دوست داشتنی من.

۱۳۸۸ آذر ۱۶, دوشنبه

استادِ جان

چند روز پیش تو دانشکده ی ادبیات استاد راهنمای اسبق رو دیدم...

- سلام استاد.
- سلام خانوم. حال شما چطوره؟
- ممنون آقای دکتر. شما خوب هستید؟
- مچکرم. این جا چه می کنید؟
- درس می خونم.
- تو دانشکده ی ادبیات و علوم انسانی چی می خونید
- بله استاد. ...شناسی.
- موفق باشید دخترم. من شما رو با یکی از بچه های میدان اشتباه گرفتم...

پ. ن.:
الف- به طرز خوشایندی به حافظه ی خودم امیدوار شدم!!!
ب- 16 آذری داشتیم که نگو. جای آقایان مصطفی بزرگ نیا، شریعت رضوی و احمد قندچی خالی...

پ. ن. تازه: مخابرات- گرایش میدان

۱۳۸۸ آبان ۱۹, سه‌شنبه

خدایش بیامرزاد...

مهدی سحابی رو با در جست و جوی زمان از دست رفته شناختم و امروز با خوندن این جمله تو خبر آن لاین: "مهدی سحابی مترجم، نقاش و نویسنده ایرانی 17 آبان بر اثر سکته قلبی در فرانسه درگذشت." خیلی دلم گرفت...
پ. ن.:
2. فعلن همین...

۱۳۸۸ آبان ۱۲, سه‌شنبه

می گویند ملاصدرا می گوید...

خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید و به قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود. یتیمان را پدر می شود و مادر محتاجان. برادری را برادر می شود. عقیمان را طفل می شود. ناامیدان را امید می شود. گمگشتگان را راه می شود. در تاریکی ماندگان را نور می شود. رزمندگان را شمشیر می شود. پیران را عصا می شود. محتاجان به عشق را عشق می شود. خداوند همه چیز می شود همه کس را... به شرط اعتقاد، به شرط پاکی دل، به شرط طهارت روح، به شرط پرهیز از معامله با ابلیس. بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها... چنین کنید تا ببینید چگونه بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند. در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند. مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود!!؟

۱۳۸۸ آبان ۴, دوشنبه

ایمان

ایمان آنست که راستی را برگزینی که به زیان تو بود بر دروغی که تو را سود دهد.

نهج البلاغه

۱۳۸۸ مهر ۱۰, جمعه

میم جیم

از تو یاد گرفتم که با شجاعت و صراحت راجع به مشکلاتم حرف بزنم؛ بدون این که خجالت بکشم یا احساس خوبی نداشته باشم. صداقت، مهربونی و عزت نفس تو همیشه تحسین می کنم و به دوستی با تو افتخار...

پ. ن. :
1- کاش می شد ادامه داد...
2- می دونم نشونی این جا رو نداری ولی حس کردم باید بنویسم حسمو... باید یادم بمونه چه چیزایی ازت یاد گرفتم.